پادشاه سرزمینی بی در و بی پیکرم

 

 

پادشاه سرزمینی بی در و بی پیکرم

جانشین چشم و گوش مردمی کور و کرم

رعیتی یک لا قبا از بین مجنونان شهر

تاج سلطان جنون را می گذارد بر سرم

اشک هایم را درون شیشه گرد آورده ام

تا که در روز مبادا جمع باشد لشگرم

تلخ و شیرین می زند اما به کامم می رود

حرف های دشمنانم از دهان همسرم

درد تنهاییست بر جانم که سنگین می شود

سایه ی تیغ رقیبانم به روی کشورم

مجید صحراکارها

/ 0 نظر / 16 بازدید